خبرنگار کوچولو
یادداشت های یک خبرنگار کوچک
این مطلب قرار بود دیروز روی وبلاگ قرار بگیرد ...
روایت است که پیامبر روزی با اصحابشان از راهی میرفتند.پیامبر عصایش را یک بار در فاصله ی نز دیک به زمین میزد یک بار در فاصله ای دورتر...
این کار را چندین بار تکرار کرد.تا این که یکی از اصحاب طاقت نیاورد و پرسید یا رسول الله..دلیل این کارتان چیست؟
فرمودند:عصایی که در فاصله نزدیک میزنم مرگ است و عصایی که در فاصله دور میزنم آرزو است.ومردم آرزو را که در فاصله دور است میبینند و مرگ را که در فاصله نزدیک است نمیبینند و فراموش میکنند
دیروز، جمعه قرار بود داداشم با یه اکیپی بره کوه گفتم من و دوستم هم میایم.اونم مخالفت کرد و منم دیگه فراموش کردم.تااینکه غروب پنج شنبه زنگ زدوگفت بیاین...
جمعه صبح راه افتادیم.تا مینی بوسا حرکت کردن ساعت شد هشت صبح...راننده از داخل شهر خیلی بد رانندگی میکرد.یک ساعت نگذشته بود که راننده روانی با اون همه مسافر با دو تا مینی بوس دیگه کورس گذاشته بود.یکهو یه پژو جلوش ظاهرشد و میخواست به اون نزنه که مینی بوس از جاده منحرف شدو تابلوی کنار جاده رو زدو........ .
خیلی صحنه وحشتناکی بود .یه چیزی مثل زمین لرزه که هر لحظه انتظار تموم شدنش رو داری و تموم نمیشه.من تو اون زمان حتی لحظه ای به زنده موندن فکر نمی کردم.فقط دوستمو گرفته بود که به طرف جلو پرت نشه.بعد از تکانای پی در پی در زمانی که فقط منتظر کج شدنش بودیم سنگینی وزن پسرا به طور غیر ارادی از چپ کردن مینی بوس جلوگیری کرد .یکی از پسرایی که آخر ماشین نشسته بود سرش به سقف خورده بود و پیشینویش شکست وقتی ماشین وایساد و ما همه نگاه کردیم تا ببینیم کی سالمه همه از دیدن پسره که پیشونیش(وسط دو تا ابروشو) گرفته بود شوکه شدیم.بیچاره خودش بیشتر از بقیه... سکوت محض بود وقتی داشت از مینی بوس پیاده میشد کف مینی بوس خونی شد...
بعدش آمبولانس و پلیس و بقیه ماجرا...
بعد این اتفاق یادم افتاد که قرار بود من و دوستم بریم آخر بشینیم،که اگر ما اون ته بودیم حتما میمردیم.و اتوبوس چپ میکردوچون سنگینی پسرای آخر باعث نجات ماشین شده بود.
به این فکر کردم چه قدر خوب که عینکم تو کیفم بود چون تمام بچه هایی که عینک آفتابی هاشونو رو سرشون زده بودند همه عینک آفتابی هاشون شکست . خورد شد.
خدا خیلی به مارحم کرد خیلی....
میدونم آخر بی انصافیه که حالا خدا به همه ی آدمای اون مینی بوس یه فرصت دیگه داده بگم که خدایا تو که این قدر مارو دوست داشتی و مارو زنده نگه داشتی چرا باید (ام پی فور پلیر) من که تو دستم بود تو تصادف رهاشه از دستم و گم شه.اونم منی که چندین سال دلم میخواست ام پی فور پلیر داشته باشم و تازه یک ماه بود که خریده بودم.
هرچقدر محل تصادف رو گشتم حتی لاششو پیدا نکردم.هندستش تو دستم موند و خودش رفت...
میدونم یه ام پی فور پنجاه تومنی ارزش نداره در قبال این لطف خدا.اما آدمیه دیگه وقتییه چیزی رو به دست اورده دلش می خواد چیز دیگه ای رو از دست نمیداد.
برای این لطف خدا نماز شکرانه ای خواندم و با درد هجران ام پی فور پلیرم هم کنار امدم دیگر

این متن رو از تو فیس بوک برداشتم.دوبار خوندمشو هر دفعه گریه کردم.
برای مادر شعر بلد نیستم بگم ....
از حس جو گیری دوساعته هم بدم میاد که بشینم و برای مادرم بنویسم
اونم منیکه از فرط درگیری یه هفته بود که با مادرم حرف نزدم .......
اما یه چیزایی یادم میاد که شاید واسه همه مشترک باشه ......
از کل بچگیم یه جمله از مادرم هنوزم منو بچه میکنه
یادمه یه روز که املا نوزده شدم واسه اینکه کلمه ی فراهم رو" فراحم " نوشتم
مامانم که از سر ِ کار خسته اومده بود با ذوق گفت :
بگو املا بیست شدی تا چیزی که واست خریدم رو بهت بدم
سرمو انداختم پایین گفتم نوزده شدم .....................
مامان به خندش ادامه دادو گفت نوزده هم برادر بیسته
هدیه ای که بهم خریده بود رو داد بهم ........
با اکراه گرفتمش ...
تو چشام نگاه کرد گفت :
اگه یه روزی واسه درس خوندن شما لازم باشه ناخن های دستم رو بفروشم
(چشاشو بست و دستشو جلو اورد )
بهشون میگم : بکشید زود تر، تا بچم از درس عقب نمونده .......
.....
هر کدومتون حتما یه چیزی از مادرتون مونده که
تو تموم روزاییکه خیر سرمون رو پامون وایسادیم ما رو تا جا داره یاد ِ آغوشش بندازه
....................................
یه حسی وسط آهنگ " بمان مادر ِ داریوش " تو کودکی
یه حسی شبیه صورت اکبر عبدی تو فیلم مادر که تا مادرش رو میدید لرزیدنش قطع می شد
یه چیزی شبیه گریه کردن وقتی که میگفت :
مــــــــــــــــــــادر ... مرد از بس که جان ندارد
یه چیز لعنتی ... مث بوی چادرش .. هر چقدرم که با دین مشکل داشته باشی ....
یا تُن صداش وقتی که لالایی می خوند .......................
وقتی عکسای جوونیش که سیاه سفیده رو میبینی و الان که موهاش رو رنگ میکنه
چروک ِ دستش رو پنهون می کنه ........
.
.
.
هی ... هر کی که هستی .......
رئیس فلان کارخونه ای ... یا یه آپاراتی که تنش همیشه بوی روغن سوخته میده
هر بار که کمرت رو صاف کردی ...
هر بار که معشوقت داشت بازوت رو می بوسید به جای واکسن هات رسید
هر بار از جلوی طلا فروشی با جیب خالی رد شدی و دیدی یکی شبیه مادرت
به ویترین زل زده
بدون مادرت از خودش زده ... تا تو از آیندت نزنی....
پاره پوشیده که جای وصله .... لباس نو به تنت کنه ....
درد کشیده .... زحمت کشیده که توی تمام عکسای مونده از تولد های کودکیت
یه خنده خوش نقش و نگار به لبت باشه ........................
ببین ... مادر پیر میشه ........... بخوای نخوای قدش آب میره ... چشاش گود میره
واسه یه شب .... هواشو داشته باش ... هوای خیلی از شباتو داشته
منبع:هومن شریفی
این چرخ خیاطی رو داییم از مکه برام خریده بود.چه قدر که با این چرخ خیاطی الکی خیاطی کردم.این حال و روزشو نبینید یه روزی برای خودش واقعا میدوخت![]()
این گازه برای خودش متمدنی بود.تازشم جوجه گردان داشت.هنوزم جوجه گردانش کار میکنه![]()
آبمیوه گیری هم خیلی خوب بود چه قدر الکی با این آبمیوه گیری برای عروسکام آبمیوه درست میکردم
چه قدر برای اینکه مامان برام این دو تا رو بخره تلاش کردم.دلم میخواست برام ماشین لباسشویی و جارو برقی هم بخره که نخرید![]()

چه قدر با این گازا و قابلمه ها بازی میکردم به خیال خودم با برگ گل ها برای عروسکام غذا درست میکردم.
همون برگ گل هایی که وقتی مامان میپرسید کی کنده؟؟؟من با پر رویی کامل میگفتم داداش![]()

اینم بخشی از عروسکامه که همش کادویه
تازه همش نیستا!!!
با این که هیچ کدوم این عروسکا رو من نخریدم اما هروقت میخوام عروسک بخرم مامانم نمیزاره میگه اون همه عروسک داری میخوای چی کار؟؟؟ما هم به دوستانمان میگوییم برایمان بخرد تا مادر ما رادعفا نکند.

هرچند مادر جان ما اگر ما کتاب هم بخریم ما را دعوا میکند
این بخشی از کتابایی است که تو این چند سال زندگیم جمع کردم.نشد از همشون عکس بگیرم


اینم کتابخونم
اون کیف مشکی پایینش هم سنتورمان است![]()

بعدا نوشت:
بهانه میگیرم ... دلم به دنیای کودکی هایم میرود
به پاره کردن کتاب های درسی دقیقا بعد از آخرین امتحان خرداد
به تابستان هایی که صبحش جای مدرسه با کارتون پر میشد
تلویزیون هایی که عین اتاق خواب ، برای باز کردن درش باید از مادر اجازه میگرفتی
آه که چه دنیایی بود .... وقتی هر کارتون را آنقدر باور میکردی که با شخصیت هایش
چنان هم دردی می کردی که به خواب هایت هم سرایت میکرد
دور دنیا در هشتاد روز ، میچرخیدی و به ساعت بزرگ لندن فکر میکردی
و انتهای هر قسمت دلهره داشتی نکند سر ِ هشتاد روز نرسد و شرط را ببازد
دنیایم بوی جنگل میگرفت در کوهستان آلپ
در چشم های آنت که هیچ وقت به روی دنی نیاورد مادر به خاطر تولد تو مرد
یا لوسیَن که هیچوقت خودش را برای فلج شدن دنی نبخشید
دلم گمشدن که میخواست به خانواده ی دکتر ارنست فکر میکردم
به قایقی که تمام دنیایشان بود ... که اگر ساخته می شد ... که اگر ............
هوا بارانی که میشد پرین یادم می آمد
و یک کالسکه ... که پیرمردی در آن نشسته است ....
پاریکال ، تنها رفیقش بود که از راز هایش خبر داشت
و سگش " بارون " که پای یک چشمش سیاه بود ، انگار با تمام دنیا دعوا دارد
دیوانه ی مِمُل بودم با آن موهای خاکستری که روی زمین میکشید
آقای جهانگرد که فقط دو تا چشم بود اما همه چیز را میدانست ...
و دختری که تنها میدانستم مهربان صدایش میکنند ... با چشم های آبی ِ پر از غم
پنچشنبه های غروب ، روز خوش شانسی های لوک بود
مردی که سایه ی خودش را هم با تیر میزد
و یک احمق دوست داشتنی به اسم بوشوگ
که همیشه راه خانه را گم میکرد اما به موقع میرسید
تا گند هایش به داد ِ خنده های ما برسد
جمعه اما حکایت دیگری داشت
از دست های پر توان کاراگاه گجت تا " مادر خانومی " گفتن های زی زی گولو
که اسمش به عنوان طولانی ترین اسم از کتاب گینس جا مانده بود
ساعت 2 که میشد ،
اخبار که شرش را از سر کودکی هایمان کم میکرد دنیا دوباره به کاممان بود
جنون میگرفتم با آن شرلی ، دختری با موهای قرمز که طاقچه ی وسیع پنجره اتاقش
نیمه شب ها تختخوابش میشد ،
از بس که قبل خواب به دور دست نگاه میکرد و خیال میبافید
فوتبالیست ها با تمام دروغ های که به خوردمان میداد
اما باور کردنش را ترجیح میدادیم
شاید یواشکی هم آرزو میکردیم کاش دنیا اینگونه بود
دو قلو ها که هیچ جوره دو قلو به چشم نمی آمدند حتی با حقه های دوبله
و دست هایی که میگرفتند و معجزه میکردند
از تمام اینها بگذریم
جودی ابت ، با آن پدر لنگ درازش
دیوانــــــــــه ای که از در و دیوار ِ هر چیز که ارزش کشف کردن داشت بالا میرفت
بی آنکه برایش مهم باشد دیگران چه فکری میکنند
نامه هایی که مینوشت و ما بلند بلند میخواندیم ...
سایه هایی که میکشید و ما بلند بلند میدیدیم
گریه هایی که پنهانی بود و ما بلند بلند میکردیم
چه دنـــــــــــــیایی بود ......................
این روز ها دلم الفی اتکینز می خواهد
پسری با چند تار موی سیخ بر کله ی گردش
که وقتی پدر سر ِ کار میرفت
روی صندلی می ایستاد و بلند داد میزد :
مــــــــــــن از هیچ چی نمی ترسم
نه از تنهایی .... نه از تاریکی ......................
از هر که پرسیدم او را به یاد نیاورد ...
کاش دنیا همان میماند.............
حالا لی لی پوت دیگر یک سرزمین کارتونی نیست
وقتی اطرافمان پر از چشم هاییست که ترجیح میدهند
یک نگاه بلند را انکار کنند وقتی ارتفاع خودشان پایین است ..................
این روز ها افسانه سه برادر تنها افسانه است .... لاغر ها به چاق ها میخندند
و دستگاه پروفسور بالتازار هم از کاری برایشان از دستش بر نمی آید ....
رابین هود ها از عمق شِر وود به کافه های انقلاب روی آورده اند
هیچ میتی کمانی آنقدر بزرگ نیست که هرج و مرج اجتماع از آن حساب ببرد
و دستمال قدرت داداش کایکو تنها پرچم سفیدی شده که صلح می خواهد
و دنیای کودکان اطرافمان آنقدر مدرن شده که می فهمند
حتی اگر تمام شب را برای دختری به نام نِل دعا کنند ،
هیچگاه مادرش را پیدا نخواهد کرد
از نظر من فیلم روزهای زندگی ژر بود از مفاهیم انسانی و زندگی...اما دوستام ار فیلم خوششون نیومد
وقتی از سینما اومدیم بیرون و من گفتمن خیلی جاهای فیلم گریه کردم خیلی تعجب کردند...
درسته که فیلم روزهای زندگی یه فیلم جنگیه اما پر است از ارزشهای انسانی...
دیدن این فیلم رو از دست ندید

عشق یعنی مادر
صبر یعنی یک زن
نور یعنی دختر
مهر یعنی خواهر
هرچه هستی عشق یا صبر ،نور یا مهر روزت مبارک
برای خنده نوشت:
حکایت جالبیه!کلمه زندگی با زن شروع میشه وکلمه مردن با مرد!
پس ببال به خودت که آغاز گر زندگی هستی....
----
شاید زن خوب مثل دایناسور نسلش منقرض شده باشه،ولی مرد خوب مثل سیمرغ از همون اول هم افسانه بوده.
----
وخداوند زن را نمک زندگی افرید تا مرد را از گندیدگی نجات دهد.
روزهای اول تدریس تو ی کلاس واقعی خیلی سخت بود هرچند که تعداد دانش آموزام خیلی نبودن و نیستن یک کلاس چهار تا پنج نفره.
اما الان خیلی با هم صمیمی شدیم.هر از چند گاهی صمیمیت رو از حد میگذزونن تبدیل میشم براشون مثل یه همسن هر چند این اصلا خوب نیست ... اما دوسشون دارم.وقتی از جریان زندگیاشون با خبر میشم دلم میخواد هر کارو کمکی که از دستم برمیاد انجام بدم تا اون خلا رو براشون پر کنم.
حالا دو نفر از همین بچه ها با خریدن کادو تو روز معلم این احساس رو به من دادن که منم معلمم.
خیلی حس خوبیه که یکی تو همچین روزی برات کادو بخره و چه قدر حس بدیه که بدونی دیگه نمیتونی همچین لححظات قشنگی رو داشته باشی. بغضم گرفت. در اولین فرصت میخوام برای همشون یه هدیه کوچیک بخرم تا از طرف من یادگاری داشته باشن.
این کادوی مبینا جونه

این کادوی مریم جونه

مادر بودنش و معلم بودنش تقسیم شد بین من و دانش آموزاش.وقتی مدرسه بود متعلق بود به دانش اموزاش وقتی هم خونه بود که انقدر خسته ی کار روز بود که نایی نداشت برای حرف زدن.
امسال سال آخریه که میره مدرسه.
این سال اخری تمام اون ساعتایی که خونست فقط از مدرسه و مشکلات مدرسه و دانش آموزا حرف میزنه مثل دانشجوی سال اخری که وقتی میدونه تا چند وقت دیگه باید از اون دانشگاه بره هی دلش بیشتر تنگ میشه برای دانشگاه و همکلاسی هاش.
حال این روزهای مادر من انگار چیزی شبیه دلتنگیسست. میخواد تمام مشکلات مدرسه رو دست تنها حل کنه.گاهی اوقات وقتی این همه حس مسیولیت پذیری مامانمو میبینم فکر میکنم چی میشد مسئوول های شهر یا کشورمان ذره ای از این مسیولیت پذیری را داشتند.
مادر و پدرم هر کدام سی سال هم نقش پدر و مادر را به عهده داشتند هم معلم مدرسه هایشان بودند.دغدغه های من و برادرم تقسیم میشد بین اون همه دانش اموز.
این سی سال خدمت اگر چه دغدغه های خودش رو داشت اما برای ما هم بی ضرر نبود.
یاد آن روزهای آخر خدمت بابا بخیر که ناظم شده بود باهاش میرفتم مدرسه ابتدایی شهید نجفی، برای خودم چه ابهتی داشتم.دخترآقای ناظم بودیم دیگه...
یاد روزهای کودکیم بخیر که وقتی با مدرسه مامان میرفتیم اردو تمام همکارای مامان دخترا و پسراشونو میاوردن اردو.من از همه کوچیکتر بودم.هر وقت میرفتیم اردو دو تا از شاگردای مامان بودند که یکی میشد مامانم یکی میشد بابام هر چی میگفتم گوش میکردند.نمیدونم چرا خیلی با دانش آموزای الان فرق داشتند.ساکت و آرام.شعورشان به حد دخترای بزرگ بود.نه مثل دخترای راهنمایی امروز که تمام دغدغه اشان شده فلان پسر سر کوچه مدرسه...
تمام این روزها پر بود از خاطرات تلخ وشیرین .از دست دادن همکارای مامان و بابا ،مریضی هاشون و عروسی بچه هاشون و مسافرت های دسته جمعی
خدای من به حق همین روز عزیز معلم های که تو هر دوره زندگی به ماچیزی یاد دادند اگر زنده هستند اونها رو در زیر سایه خودتت سلامت و شاد وموفق بدارو اگر دار فانی رو وداع گفتند غریق رحمت حود بگردان.الهی امین
مشقهایم را خط بزن ... مرا مزن
روی تخته خط بکش ... گوشم را مکش
مهر را در دلم جاری بکن ... جریمه مکن
هر چه تکلیف میخواهی بگیر ... امتحان سخت مگیر
اما کنون ..
مرا بزن ... گوشم را بکش .. جریمه بکن .. امتحان سخت بگیر
مرا یک لحظه به دوران خوب مدرسه باز گردان
یاد روزهای ابتدایی که نقشه میکشیدیم تا برای معلم چی بخریم.
وقتی معلم میاد تو کلاس بالای سرش تخم مرغی که شب قبل توشو خالی و پر از کاغذ رنگی کردیم بزنیم به سقف تا کا غذ رنگی هاش بریزه رو سر معلممون بخیر
یاد همه ی روزهای خوبی که تو مدرسه داشتیم بخیر
همیشه میگفتم از الان تا کی؟؟ ترس از یه زندگی منفعل داشتن...
امسال داشتم کم کم دچار یه سری تحولات فکری میشدم.
وقتی دوستات یکی یکی برات کارت میارن تو هم فکر میکنی به طی کردن ادامه این مسیر زندگی با یه نفر دیگه.دلت می خواد به اون همه ترس و وسواس دیگه فکر نکنی و دل رو بزنی به دریا
به این فکر میکنی که چه حس خوبیه که نگران کسی باشی و نگرانت باشه.دوستش داشته باشی و دوستت داشته باشه.
دارم به خودم این همه انرژی مثبت می دم که فیلم سعادت آباد رودیدم.دوباره همه ی اون ترس ها سراغم اومد.
ترس از طلاق عاطفی که بدتر از طلاق محضریه.آدمایی که با هم زیر یه سقف زندگی میکنن اما انگار دیگه همو دوست ندارن.به هم دروغ میگن.انگار فقط به عنوان یک وظیفه دارن همو تحمل میکنن.چه قدر این طرز زندگی کردن وحشتناکه.
چه قدر بده که یکی از طرفین دیگه نخواد که دوست داشته باشه ،نگران بشه،دلش شور بزنه....
چی میشه که زندگی ها این جوری میشه؟؟؟؟؟؟
| Design By : nightSelect.com |





